همیشه یه چیزی طعم خستگی رو به دلت جا میذاره...
همیشه یه چیزی پیش میاد که وقتی میخوای فریا د بزنی،وقتی میخوای بغض کنی نشه،بازم به حرمت یه چیزی باید حرفاتو نگه داری،باید اشک نریزی،باید سکوت کنی...
خیلی خسته ام...
اون قدر که حتی حوصله ی جنگیدن با شرایط رو ندارم...
هرچی میخواد بشه ، هرچی میخواد پیش بیاد...
این همه جنگیدن منو به کجا رسوند که بازم ادامه بدم...
خدا دستامو بگیر ،نذار به جرم دیروز امروزم رو ببازم![]()

این من اینجا تک و تنها نمی دونم فردا چه بازی داره،نمی دونم امروز و دیروز چرا اینقدر با هم تفاوت دارن...خدا کمکم کن...

![]()