دلم مي خواهد باشي كنار تمام لحظه هاي بي كسي ام...
دلم مي خواهد براي گرفتن دستان مهربانت به دنبال ثانيه ها نباشم...
دلم مي خواهد تمام لحظه هاي بودنم را با تو پر كنم...
چگونه فرياد برآورم كه نمي توانم بي تو....
دلم مي خواهد لحظه هاي گريه ام را تو مرهم باشي...
دلم مي خواهد دست هاي خسته ام را تو پناه باشي ...
دلم مي خواهد در تب و تاب كوچه پس كوچه هاي زندگيم تو ياورم باشي...
دلم مي خواهد سر در آغوش تو بگذارم و از اين همه فاصله فرار كنم
....
كاش مي فهميدي وقتي در حصار محدوديت هاي ديوانه كننده ي زندگي اسير مي شوم چگونه بال رهايي را دست هاي تو قرار مي دهم و به مدد روياي حضورت زندان غم را مي شكنم...![]()
كاش مي فهميدي...![]()

حالا رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي...
![]()