چشمانم را به آسمان مي دوزم
، سو سوي ستارگان را در عمق چشمانم احساس مي كنم ، بازي مهتاب در كاسه ي آب را نگاه مي كنم ، چشمانم را مي بندم ، صورتم را لا به لاي دستانم پنهان مي كنم ، اعماق وجودم آتش مي گيرد ، نفسم ياراي بالا آمدن را ندارد ، سرماي اشك به داد گونه هاي پژمرده ام مي رسد ، آه مي كشم ، باز هم آتش به جان خسته ام شعله مي كشد ، اشك هايم مي ريزد
، قطره قطره و بي صدا...![]()
مثل تمام لحظه هايي كه شكستن ثانيه ها را نظاره گر بوده ام ...![]()
مثل تمام لحظه هايي كه چشم دوخته ام و بي هدف منتظر نشسته ام...![]()
مثل تمام وسعت قلبي كه بي هيچ چشم داشتي بخشيده ام...![]()
مثل تمام غروري كه صادقانه شكسته ام...![]()
مثل لحظه هاي سبزي كه سر بر سجاده تنهايي ام ساييده ام و به خالق تنهايم پناه برده ام... ![]()
پرودگارم باز هم مرا پناه بده به گوشه ي خلوتي كه با تو برگزيده ام.![]()