کی گفته ، هر کی گفته دروغه ! اگه اینجوره چرا چشمام یادشون نمیره سیاهی چشماتو، چرا هوای دستات از سرم نمی افته ؟
چرا دائم یادم میاد :" من منتظرم تا یک روز گرمی دستهای عاشقت را احساس کنم "؟
چرا گرمی چشمات دلم رو آتیش میزنه؟
حالا دلم داره دائم با چشمام می جنگه ، چشام محکومن به دروغ دیدن ، چشام محکوم شدن که فریب خوردن ، دلم یه لحظه آروم نیست ، چشام محکومن که چشمای سیاه تو دلم رو کشته ، دلم یه طرف ، چشمام یه طرف ، و عقلم یه طرف !
چشام دیدن تو نگات یه چیزی دل دل میزنه ولی عقلم میگه باور نکن ، دلم میگه دروغه !
دلم میگه که از تو خیانت دیده ، دلم میگه تو غرورش رو شکستی ، دلم میگه مگه این همون کسی نبود که به اسمش قسم می خوردی ، مگه این همون کسی نبود که تو به خاطرش زمین و زمان رو بهم دوختی ، چی شد ، فهمید ؟چی شد
ولی چشمام دیدن ، چشمام تو سیاهی چشمات دنبال نور مهربونی بودن ولی دلم میگه سیاهی این چشما رو چه به روشنی عشق !
مگه یادت رفته غرورت رو ! همون که شد بازیچه بی فکری هاش! همون که شد قربانی دروغاش !این غرور رو همون که گاهی غرق عشق بود و گاهی پر از سردی، له کرد!
یادت نره "رسیدن دو کبوتر به لانه آخر " رو کی منتفی کرد ، یادت نره چشمات رو کی پر از اشک کرد ، یادت نره کی تو رو پیش دیگران " تحقیر " کرد ، یادت نره کی تو رو نا دیده گرفت ، یادت نره کی شروع کرد و کی همه چیزو له کرد ....
یادت نره این تو بودی که حرفا رو جدی گرفتی ، یادت نره چشمای تو وفا کرد ، یادت نره تو در دنیا رو به روی خودت بستی ، یادت نره که اگه تو رو از چاه تنهایی بیرون نکشیده بودن می مردی و می موندی ، یادت نره اون که موند تو بودی ، اون که رفت....
یادت نره تو بدون دیدار از دل رفتی ، یادت نره هر دیدار تو رو به یاد اون آورد ، یادت نره بازم ممکنه نارو بخوری ، یادت نره به دل بی توجه کسی نباید اطمینان کرد ، یادت نره با طناب پوسیده ی هیچ کس نباید بری ته چاه، یادت نره....
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه کشت منو این نهیب های دل و عقل ، آخه من چشمام رو چیکار کنم ، مگه چشمام سیاهی شیطنت بار نگات رو یادشون میره ، نگو که دورغه ، نگو که فریبه ، نگو که تو فکرانتقامی ، اتنقام از چی ؟ از لحظه هایی که کشتی ، از دلی که نابود کردی ، از زندگی که به آتیش کشیدی ، اگه مونده چیزی بیا ازش انتقام بگیر ، ملالی نیست ......
باید تصمیم گرفت بین موندن و رفتن ، بین چشمات و نگاه دیگری ، بین دل دل زدن چشمات و آرامش چشمای دیگه....
بین این دو راهی خدای من تو کمکم کن ، مولای من با همون آرامش همیشگی پیش تومیام ، زانو میزنم ، سجده می کنم و زار میزنم...
یه وقت یه جایی خوندم " صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این که ندانی صبر کنی یا فراموش...."
مولای من کمکم کن.....![]()

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو،به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من، یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن ، تازه می فهمم
تو رو میخوام تموم زندگیم اینه
دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
![]()
خوبی،بدی اگه دیدین حلال کنین که این دفعه میخوام درست و حسابی برم زیارت
![]()
از بس کار می ریزه سر آدمِ ، یادش میره واسه خودش هم باید وقت بذاره!یادش میره یه کم واسه این دل تنگ جای نفس کشیدن بذاره ، این میشه که بعد از یه مدت احساس دل تنگی میخوادتورو خفه کنه!
امشب هم شب آرزوهاست!ولی چقدر فرق میکنه آرزوهای امسال تو و سال گذشته ات! شاید عوض میشه و شاید عوضش می کنن ! حالا اگه برگردی عقب و نگاه کنی می فهمه چقدر زندگیت تحت تاثیر دیگران بوده! و اگه بخوای وجداناً به خودت جواب بدی واقعا ارزش این همه تاثیر و داشته طرفت؟![]()
آرزوهای امسال نه رنگ آرزو داره و نه دلیل خواسته و تمنا! نمی خوام زیبایی آرزو رو با نفرت نفرین خراب کنم، هرگز ! همین که چشمات رو باز کنی و باور کنی که اشتباه کردی و بپذیری کافیه!
سخته باور کردن این که این همون دل تو بود که واسه یکی پر می کشید ، می مرد و می موند و حالا سرد از همه چی این همین دل تو هست که دیگه حوصله نفس کشیدن رو هم نداره!![]()
نه !حرف نا امیدی نیست، اسمی از غم نیست، تو هستی و یه دنیا ناباوری !
دیگران از تو چی می سازن تو ذهنشون، دیگران فکر می کنن کی هستن ، یا چه برتری نسبت به تو دارن که عرصه زندگی و دل تو میشه جولانگاه بی فکری هاشون، چرا باید به خودشون اجازه بدن که حتی واسه حرف خودشون هم ارزش قائل نشن فقط واسه خودخواهی هاشون؟
یه وقتایی با خدا درگیر میشی، جسارت می کنی و لب به اعتراض باز می کنی که خدا کجاست عد لت؟ چرا نمی بینم اون عدالتی رو که تو دائم ازش حرف زدی؟ چرا حس نمی کنم؟؟.....
ولی اگه یه ذره منطقی باشی می فهمی که نه خدا کارش درست هست این تو هستی که بی صبری و همین بی صبری، تو رو به چاه خیلی از مکافات ها انداخت! حالا یه لبخند رو لبات می شینه و می فهمی که باید صبر کرد...![]()
یه نگاه به عقب کن، همه ی اون چیزایی که یه روز واست آرزو بوده حالا کنارت هست، حالا همه ی اون چیزا رو خودت داری، همه ی اون کسایی که دلت می خواست همراهت باشن با تو هستن، چرا نمی خوای باور کنی این خود تو هستی که از بودن اونا لذت باید ببری !![]()
این هم درسته که اگه دنیا رو بهت بدن ولی اونی رو که می خواستی با تو نباشه باز هم احساس تهی بودن می کنی و لی یه خرده فکر کن آیا اون نفر لیاقت این همه گذشت رو داره ؟ گذشت تو از خودت،گذشت از همه ی کسایی که دوسشون داری و دوست دارن؟![]()
حالا چشمات رو ببند و آرزو کن واسه همه حتی اونی که تو رو نفهمید ، واسه اونی که بهت بدی کرد که اگه یه جو انسانیت تو وجودش باشه یه روز شرمندگی و پشیمونی رو تو چشماش می بینی ، یه روز می بینی هرچند اگه اون روز،روز قیامت باشه!![]()
حالا ببین رنگ آرزوهات هم میشه مثل سال های قبل و تو همون مهربون همیشگی هستی!![]()
مثل مولات که چشم از بدی هات بسته ، مثل مولات که آبروی تو رو نریخته ، مثل مولات که بد کردی و اون خوبی کرده، یه کم خداگونه باشیم همه چیز درست میشه .این دیگه بدبختی اون کسی هست که خودش رو از این همه مهربونی دور کرده!
تو گوشه خلوت آسمونیتون واسه یه بی سرزمین تنها هم دعا کنید که خدا بهش صبر بده که آروم باشه و اعتراض نکنه!
شب آرزوهاتون پرستاره!
