
موهایم همه سپید شد
از وقتی که به آسیاب عشق تو رسیدم
تمام شعرها و آوازهایم را
بابت اجاره قلبت دادم
چشم های خیسم را
به لانه پرستو های کوچ کرده آویختم
تاشاید
قاصدکی از دور خبر بازگشت تو را برایم ارمغان بیاورد
دعا از دست من خسته شد
و اجابت از من می گریزد
و گرنه
این همه نذر که من، به ساق سیمین ستاره ها،در دامن
پرچین شب دخیل بسته ام
تو را نیمه شبی
به من باز می گرداند
فرشته ها غمگین به من می نگرند
و سر در بالهایشان فرو می کنند
خدا عاشقانه به اشک هایم لبخند می زند
اما از هیچ کس کاری بر نمی آید
همه چیز را به من می دهند
جز تو را!
