تبليغاتX
آزاد روح
خيلي وقته ننوشتم شايد لازم بود هنوز بيشتر از اينا به خودم زمان بدم.

داشتم نوشته هاي قبليم رو مي خوندم ديدم من چه قدر هر روز يه معرکه اي داشتم،يه روز غرق اميد و يه روز سراپا نا اميدي.

هر روز اين سال بااین اميد گذشت که تو يه روز مياي، تو يه روز از اين همه سردرگمي خسته ميشي،تو یه روز مي فهمي قدر لحظه هامون رو ولي خب يه اميد عبث بود...

واسه شروع کردن سالي که داريم به انتهاش مي رسيم من اصلا نه حوصله داشتم و نه هدفي ولي الآن نه.ميدونم کجام،ميدونم ميخوام چي کار کنم،حالا ديگه با دلم هم کنار اومدم.ميدونم بايد با فکرت کنار اومد.

آره تو واسم عزيزترين بودي، ولي واقعا به  قلب و دلم پشت پا زدي.حالا حتي ديگه دوريت عذابم نميده،تو موندني نيستي.من بااينکه هنوز به تو فکر مي کنم..با اينکه ميدونم توي قلبم هنوز نکشتمت...با ا ينکه  ميدونم هرجاي دنيا که باشي فکرت ، کارت وزندگيت برام مهمه ولي ميپذيرم که تو از عشق من سر در نمياري...

شايد اين مشکل منه و به طور حتم هم مشکل منه که بي هيچ غروري عشق ورزي مي کنم...شايد اين حماقت من بود که چيزي به نام فاصله بين خودم و تو احساس نکردم،شايد من نمي دونستم بايد حساب دو دو تا چهارتا رو بکنم....

به خدا ازت گله نمي کنم،من ديگه با غم تو کنار اومدم غم تو گرچه منو رها نمي کنه ولي باهام مهربونه مثل سايه خيالت که به خيالم باهام بود...

به خدا خودم هم از این حال و روزم خسته شدم، جنون شاخ و دم نداره آخه که! منم یک ساله دارم ازپشت این دنیا ی مجازی با تو حرف می زنم، تو رو شریک درد و غم و دیوونگی هام می کنم ، باهات دعوا می کنم ، گاهی اوقات من با تمام وجود گریه می کنم...این دیوونگی محضه...به خدا خودم هم خسته شدم...

گرچه خیلی چیزا رو از دست دادم توی این بازی ، ولی خیلی چیزا رو یاد گرفتم. یه وقتایی با خودم کلنجار می رفتم که تو با چه هدفی سراغ من اومده بودی و عذاب می کشیدم که نکنه اینا تماما بازی بود ، ولی حالا دیگه حتی به اینم فکر نمی کنم.مهم نیست تو با چه هدفی جلو اومدی، مهم اینه که من با تو پا به یه دنیای دیگه گذاشتم.من بزرگ شدم با غمت.صبرم دوچندان شد.اینا کافی نیست که دیگه به هدف تو فکر نکنم؟

از من گذشت ولی من هنوز تو رو به عنوان یه آدم بزرگ قبول دارم ، ولی هزار تا سوال تو ذهنم پرسه میزنه!

تو با اون همه آرمان بزرگ که داشتی چی کار می کنی؟ اون همه طرح و هدف طلایی واسه آینده رو چه جوری پیاده میکنی؟ واسم سواله چرا زندگی رو تعطیل کردی....

شایدم این خیال من باشه....

ولی مواظب باش.مواظب اون همه فکر بزرگ.مواظب اون همه احساس ناب....

من راهم رو گرفتم و دارم میرم گرچه طی کردن راه به تنهایی خیلی سختی داره . ولی ترجیح میدم خارهای راه تنهایی پام رو زخم کنه ولی دائم دلم نلرزه که کجای راه همسفرم رهام میکنه....

(فقط امیدوام حداقل گاهی به این کلبه ویران سری بزنی و نوشته هام رو بخونی)

                for you

(کار نداریم عکس این پست چه قدر بی ربط با متنه ولی خب تقدیم به همه جفت های مهربون)

 نمی دونم تا اخر امسال دیگه پستی داشته باشم یا نه.

همین جا اجابت  تمام آرزوهای  کوچیک و بزرگتون رو از خدا میخوام، امیدوارم اون قدر شادی به دلتون باشه که اشک جز با شوق به چشمتون راه پیدا نکنه.

خدا کنه وقتی دعای تحویل سال رو می خونین قلبتون متحول بشه از احساس های پاک.

خدا کنه تمام کابوس های نا امیدی از زندگیتون رخت ببنده و لذت زندگی همراه لحظه هاتون باشه....

خدا کنه دلتون سرشار از محبت کسی باشه که قدر دل پاکتون رو بدونه، دلش لبریز از عشق باشه .

نمی دونم فقط دلم میخواد همه ادما شاد باشن.من از خدا واسه همه آرامش و شادی میخوام.

سبز باشین.

لحظه تحویل سال یه خرده ی کوچولو جا واسه بقیه آدما هم بذارین و فراموششون نکنید.

در پناه خالق نیلوفرها پایدار و شکیبا بمانید.

                   

 

               

                      

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:55 توسط Sooshiyans & Asimo |

 

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندای ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن هاو شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین

به ان تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می کنند!

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها

لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند!

تونیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها  ، وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت تو را شناخته ام

به خواب می ماند ،

تنها به خواب می ماند ،

چراغ ، آینه ، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

به جز یاد تو همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین ،

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی...

           bito...

 

گر شبی تنها شدی در خلوتی

یافتی از بهر گریه مهلتی

لیک اشکی گونه ات را تر نکرد

درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد

روزگاری بعد از این

گر تو هم عاشق شدی

یاد کن از من که دیگر نیستم...

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 19:32 توسط Sooshiyans & Asimo |