تبليغاتX
آزاد روح
از من نپرس چرا چنین مشکی پوش شده ام....

من عزادار عشقی شدم که هنوز جوانه نزده در دلم پوسید.

من امروز از سر مزار عشقی بر می گردم که آن را با دست های خود دفن کردم،عشقم را دفن کردم،بر سر مزار عشق من کسی گریه نمی کرد،کسی شیون نمی کرد،کسی نیامد تا زیر بازوان خسته ی روحم را بگیرد،او که تنها شاهد این گریه ها بود....

کسی نبود تا عشق با شکوه مرا به خاک فراموشی بسپارد.من تنها عشقم را دفن کردم،بر سر مزار عشقی که به پای تو به زوال کشیده شد من به تنهایی گریه کردم به اندازه ی تمام لحظه هایی که دلم می خواست باشی و نبودی....به اندازه ی تمام ثانیه های حسرتی که بی تو بر دوش کشیدم،به اندازه ی تمام درد بی کسی که تو بر جانم سایه افکندی گریه کردم،به اندازه ی تمام شوق آرزوی پر کشیدن با تو...

من فریاد زدم ، من آه کشیدم ، من افسوس خوردم و گریه کردم...کسی نبود تا برای قلب داغدارم مرهمی باشد،کسی نبود تا برای شانه های خسته ام تکیه گاه باشد.آری کسی نبود....

همان جا کنار همان گودال عمیقی که با دست های خود برای دفن عشقم کنده بودم ،آن گودال که به اندازه حجم تمام بی وفایی هایت بزرگ و به اندازه ی زخم حرف هایت عمیق بود نشستم ، می خواستم عشقم را خوب ببینم تا نکند روزی  آرزوی دوباره دیدنش را داشته باشم...

اشک ریختم...عشق من تمام احساسم بود ، همان احساسی که بی دریغ بخشیده بودم...

همان احساسی که هم چون باران چشم هایم بخشنده و ساده بود،همان احساسی که مثل حس دستانم خجول و شرمنده بود....آری عشق من این چنین بود...

آن را دفن کردم در گورستان آرزوهایم...بی نام ونشان که حتی به دنبال گور بی نشانش نباشم...

به دنیای سرد فراموشی هجرت کردم تا مبادا روزی دوباره....

        bi neshaan

از من نپرس چرا چنین مشکی پوش شده ام....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:2 توسط Sooshiyans & Asimo |

بار خاطره ي چشمانت را به دوش مي كشم ، نگاهم را از بين دستانت مي دزدم وبه درون تنهاي خويش پناه مي برم...

ا زتو دور مي شوم در حالي كه هنوز عطر دستانت بر گونه هاي تكيده ام جا مانده...

هنوز با هر نفس، مشامم را از هواي بودنت پر مي كنم و با هر بازدم در انتظار بودنت به اين تكرار روزمرگي تن مي دهم...

از تو دور مي شوم در حالي كه مي دانم نمي توانم..

پشت حصار سايه ها كه پنهان شدم ، تو بيا و به دنبالم بگرد! شايد تنها تكه كاغذي از طرح چشمانت را در كوچه هاي خاطره جا گذاشته باشم...

بيا و پيدا كن نيمه ي گمشده ام را و به او بگو كه در حسرت لحظه هايي كه كاش امتداد مي يافت پوسيدم...

به نيمه ي گمشده ام بگو چشمان خيسم برايش مي تپيد...

بگو من همان جا كنار همان استخري كه بارها رقص نور را به تماشا نشسته بوديم منتظرش مانده ام...

معصوميت چشمانم را به نظاره بنشين، شايد باز هم براي آمدنت بهانه اي پيدا كني...

شايد اين دفعه كنار حوض آبي نقاشي ات ماهي قرمزي افتاده باشد كه بخواهد زندگي كند ولي قدرت جستن به آبي كوچك دلت را ندارد...مهربان من براي تپش كوچك يك دل كاري نمي كني؟

خوب نگاه كن....

نگذار ماهي كوچك حوض دلت از خساست عاطفه بميرد....

 

 كاش مي شد بياي و به من دل ببندي...

شاید روزی آن قدر دیر بیایی که گنجشکک همسایه در غم نبودنم فریاد میزند...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:39 توسط Sooshiyans & Asimo |

هزار تا درد تو دلم نشسته، من موندم و يه دل ديوونه  كه حالا بايد بپذيره يارش رفته ... يارش رفته و مسير زندگيش رو انتخاب كرده و توي اين انتخاب اين من بودم كه حذف شدم...

آره دل كوچولو و مهربونم بايد باور كني تنها شدي واسه هميشه!

دل كوچيكم باور كن تنها شدي، باور كن.

ميدونم دل كوچيكم سخته ولي خودت خواستي! حالا گرچه تنهايي، گرچه حالا شدي همون تك درختي كه تو سينه ي كوه روييده بود و اون قرار بود ريشه ات رو ول نكنه و نگهت داره ولي دلكم نشـــــــــــــــــد،نخواست و تو رها شدي....

دلكم ياد بگير مثل بركه باشي اگه بهت سنگ زدن ، سنگ رو هضم كني و جز موجي كه يه لحظه متلاطمت مي كنه نذاري چيزي باقي بمونه....

دلكم بدي ها رو فراموش كن مثل خاطره هاش ، مثل يادش كه رفت و همه چيز و با خودش برد...

دلكم بزرگ ميشي ، ياد مي گيري سنگ باشي اون وقت شايد حس كني بزرگي...

مي بيني بارون هم مي دونه كي بايد بباره...

حالا كه رفتي مي تونم زير بارونا قدم بزنم و اشك هاي كوچيكم رو زير بارون پنهون كنم، آسمون مي فهمه من چي مي كشم....

بارون به شيشه هاي شكسته ي دلم ميزنه...كاشكي يه دست مهربون اين پنجره هاي خسته رو ببنده...

ولي من آرزوم بود يه شب زير بارون با تو قدم بزنم...

 

اگه يك شب ديگه زير بارونا قدم زدي بدون

كه تمام فكر من پيش تو بود

مثل تو ، تو زندگيم هيچ كي نبود....

 

baran...

                                                

نه بسته ام به كس دل

نه بسته كس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها رها رها من .....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 22:12 توسط Sooshiyans & Asimo |

دلم مي خواهد باشي كنار تمام لحظه هاي بي كسي ام...

 دلم مي خواهد براي گرفتن دستان مهربانت به دنبال ثانيه ها نباشم...

 دلم مي خواهد تمام لحظه هاي بودنم را با تو پر كنم...

چگونه فرياد برآورم كه نمي توانم بي تو....

دلم مي خواهد لحظه هاي گريه ام را تو مرهم باشي...

دلم مي خواهد دست هاي خسته ام را تو پناه باشي ...

دلم مي خواهد در تب و تاب كوچه پس كوچه هاي زندگيم تو ياورم باشي...

دلم مي خواهد سر در آغوش تو بگذارم و از اين همه فاصله فرار كنم....

كاش مي فهميدي وقتي در حصار محدوديت هاي ديوانه كننده ي زندگي اسير مي شوم چگونه بال رهايي را دست هاي تو قرار مي دهم و به مدد روياي حضورت زندان غم را مي شكنم...

كاش مي فهميدي...

                kash mifahmidi

حالا رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي

لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:9 توسط Sooshiyans & Asimo |