ســــــــــــــــــــــ
لام.
امشب شب آرزوهاست، نمي دونم هر كي تو دلش چي ميگذره ولي دل من عجيب گرفته...
كنار پنجره نشستم ، غم دوري و تنهايي به دلم چنگ مي زنه ، صداي خسته ام تو گلو مي شكنه ، مثل هميشه صداي گريه ام با هق هق همراه ميشه ، خدا چرا من؟؟؟؟؟؟
خدا چرا هربار خالصانه فرياد ياري زدم جز انعكاس صدام چيزي به گوشم نرسيد، سرم رو مثل هميشه رو بالش تنهاييم ميذارم ، گريه امونم رو ميبره ولي دلم نمي خواد حرف بزنم ،
مگه جز اين بود كه هربار حرف زدم به اين نتيجه رسيدم كه سكوت بهترين راهه! دلم گرفته !هواي دوريت اين شبا بدجور سر به سر دل ميذاره...
خدا من كه فقط از تو خواستم ، خدا جون من كه تاحالا از جز تو تمنا نكردم ، خد اجون خودت كمكم كن...
دردهاي من جامه نيستند
تا زتن در آورم
"چامه و چكامه" نيستند
تا به " رشته ي سخن" درآورم
نعره نيستند
تا ز "ناي جان" برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي كند.
انحناي روي من
شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
دردهاي دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگريز خويش را رها كنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي ان جدا كنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست
نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟

صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم
وانگه همه بت ها را در پيش تو بگذارم
صد نقش برانگيزم با روح در آميزم
چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم
تو ساقي خماري يا دشمن هشياري
يا آنك كني ويران هر خانه كه مي سازم
جان ريخته شد بر تو آميخته شد با تو
چون بوي تو دارد جان، جان را هله بنوازم
هر خون كه ز من رويد با خاك تو مي گويد
با مهر تو همرنگم با عشق تو همبازم
در خانه آب و گل بي توست خراب اين دل
يا خانه درآ جانا يا خانه بپردازم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
I am a sculptor, a molder of from.
In every moment I shape an idol.
But then ,in front of you, I melt them down I can rouse a hundred froms and fill them with spirit, but when I look into your face ,I want to throw them in the fire.
My souls spills into your and is blended.
Because my soul has absorbed your fragrance, I cherish it.
Every drop of blood I spill informs the earth,
I merge with my beloved when I participate in love.
In this house of mud and water, my heart has fallen to ruins.
Enter this house, my love, or let me leave.
![]()
![]()
آموخته ام...
آموخته ام بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پيرترين فرد دنياست...
آموخته ام وقتي كه عاشق هستي عشق تو در ظاهر نيز نمايان است...
آموخته ام تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد" تو مرا شاد كردي..."
آموخته ام كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي، نه ، گفت...
آموخته ام كه هميشه براي كسي كه به هيچ وجه قادر به كمك كردنش نيستم ، دعا كنم...
آموخته ام مهم نيست زندگي تا چه حد جدي بودن را از تو انتظار دارد ، همه ي ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با او به دور از جدي بودن باشيم...
آموخته ام كه تنها اتفاقات كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند...
آموخته ام كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد...
آموخته ام كه اين عشق است كه زخم ها را شفا مي دهد نه زمان...
آموخته ام كه وقتي با كسي رو به رو مي شويم، انتظار لبخندي از طرف ما را دارد...
آموخته ام كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق شويم...
آموخته ام لبخند ارزان ترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت بخشيد...

آموخته ام ....
كه گاهي تمامي چيزهايي كه يك نفر مي خواهد دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن او...