هي اين كاغذا رو پاره كردم، ورق زدم، چرا نمي تونم حرف بزنم ؟
انگار تمام حرفام مثل احساسم خشكيده ، انگار توي كما موندم ، احساسم گم شده ، خودم هم نمي دونم چرا جواب نميدم ، نمي دونم چرا نمي خوام بدونم در چه حالي هستي؟
انگار دلم مي ترسه ، آره مي ترسم ، مي ترسم اون كابوس وحشتناكي كه دائم ازش فرار مي كردم حقيقت داشته باشه ، چرا ريشه ي احساسم تو كوير دلت يه قطره آب پيدا نكرد، اين همون چيزيه كه بقيه بهش ميگن قسمت، ولي من ميگم.....
به قول تو گذشته ها گذشته ،بايد فكري براي آينده كرد...
ميخوام نفس بكشم،
ميخوام اين پيله ي تنهايي رو پاره كنم ،
ميخوام پنجره ها رو باز كنم،
دلم هواي آزاد ميخواد،
ميخوام تو آغوش باد بدوم،
ميخوام گيسوهامو تو دست نسيم رها كنم،
ميخوام پرواز كنم با قاصدك،
ميخوام برقصم با چلچله،
ميخوام با هر گل سرخ باغچه ي خونه كه مي شكفه ، منم جامه ي خاطره رو شكاف بدم.،
ميخوام با عطرافشاني هر گل پيچك منم يه پله از سياه چال غصه بيرون بيام.
ميخوام با هر طلوع خورشيد ،رنگ طلايي زندگي رو ببينم ،
بسه ديگه اين كور رنگي،
ميخوام اين بوم سياه سفيد زندگي رو رنگي كنم ، رو پالت رنگام ميخوام قرمزي محبت ، سبزي عاطفه ، آبي عشق رو اضافه كنم ، اصلا دلم ميخواد اين بوم رو عوض كنم.
ميخوام دستاي فكرم رو باز كنم ،
دلم ميخواد به همه ي كوچه هاي زندگيم سر بزنم ، به همه ي خونه هاي دورو نزديك زندگيم كه مدتهاست تنهاشون گذاشتم...
وقتي گرداي رو اينه رو پاك مي كني و هنوز سوسوي چشات رو تو اينه مي بيني كه داره داد مي زنه :نذار دير بشه ،
وقتي اين تقويم روزا رو مي بينم كه به سرعت فراموش شدن من از خاطرتو ميگذرن ، يادم مياد بايد زندگي كنم ، آره نفس ميخوام حتي اگه هم نفس نباشه...
جاده زندگي رو همه ميرن ،منم ميرم ،ولي نمي خوام افتان و خيزان برم، دلم ميخواد به وسعت تمام عاشقانه هاي دنيا انزژي بذارم واسه رفتن ، آره واسه گفتن از عشق نبايد حتما عاشق بود...
واسه تو نه ارزوي خوشبختي ميكنم و نه نفرين بد بختي
واسه تو نه گل آرزو پرپر مي كنم و نه پيچك خاطره رو نابود.
تو رو رها كردم.
بادت باشه:
"هيچ وقت كسي رو كه دوست داره دست كم نگير شايد هیچ کس مثل اون دوست نداشته باشه

و
هيچ وقت كسي رو كه دوستش داري رو دست كم نگير شايد هيچ كس رو به اندازه ي اون دوست نداشته باشي...."

امروز ميخوام تو دادگاه خيالم محاكمه ات كنم.
ميخوام بكشونمت پاي ميز قضاوت وجدان (اگه داشته باشي).
ميخوام فرياد سه ساله ام رو حالا داد بزنم.
ميخوام تمام شكسته بسته هاي غرورم رو يه جا بريزم زير پات.
ميخوام مثل بقيه باشم ، اگه بدي ديدم بدي كنم.
ميخوام مثل بقيه منم تلافي كنم ، چرا سكوت كنم ؟ چرا حرف نزنم ؟ چرا داد نزنم ؟ چرا پذيرفتم اين همه تحقير رو ؟
مگه كي بودي ؟ مگه چي كار كرده بودي ؟ مگه جز بدي واسم هديه اي فرستاده بودي ؟ مگه به جز دروغ ارمغاني واسم داشتي ؟ مگه جز خيانت كار ديگه اي هم بلد بودي ؟ مگه جز تقسيم تقصير و بي گناه جلوه دادن خودت چيزي فهميدي؟ تو هموني بودي كه قرار بود تكيه گاهم تو زندگي باشه ؟ تو هموني كه منتظر احساس كردن گرماي دستام بود؟ بخندم حالا يا گريه كنم ؟
پر از نفرتم ، از خودم ، از تو ، از عشق ، از اين همه بي وفايي ....
مگه بچه بازي بود ؟
دلم ميخواد نفرينت كنم ، ديگه نميخوام آروم باشم ، غرورم له شده ...مي فهمي ؟
واسه چي ؟ واسه كي ؟ واسه تو .. واسه حرفاي بي ربطي كه زده بودي ، واسه اون احساس ناگهاني كه به قلبت وارد شده بود .... فكر نكردي بقيه مثل تو نيستن ؟ فكر نكردي ، بقيه اگه سرشون بره قولشون نميره ،آخه لعنتي ديگران مگه به تو نگفتن :"من بازيچه ي تو نيستم "؟ چرا فكر نكردي ؟........آخه چرا؟
بيا مثل يه مرد وايسا بگو :" ديگه نمي خوامت ." بيا بگو خسته شدم ، بيا بگو دروغ گفتي ، لعنتي حرفي بزن ، چيه مي ترسي ؟ مي ترسي دلم بشكنه ، برو ترحمت رو جايي خرج بده كه لياقتشون مثل....(جاي خالي رو خودت پر كن ) باشه ، من اون قدر محكم هستم كه اين دم آخر اگه يه ذره مردونگي ازت ببينم همه چيزو ببخشم ، رو اول به تو گفتم .....نگفتم ؟
چيه مي ترسي آهم دامنت رو بگيره ..آه من بدرقه ي راهت نمي شه ، بازي نكردم و اين جوري مبتلا شدم ، ببين تو كه بازي كردي روزگار باهات چي كار مي كنه....
حالا مي فهمم ، تو دنبال عشق بي تهعد بودي ...آخه نامرد ...اين رسمش نبود ، مي خواستي هر وقتي خواستي بري ، هر وقت خواستي بياي ، هر جور خواستي باشي و من فقط تماشاچي كارات باشم ، كاش اون روز كه گفتي : "حاضرم تهعد نامه بنويسم تا باورت بشه تا ابد مي مونم " ازت تهعد گرفته بودم ، اون وقت ميومدم و اين كاغذاي دروغ گو رو همراه خودم جلوي چشات آتيش ميزدم تا بفهمي به پوچي رسيدم ....
آره محكومت مي كنم ،تو محكومي به شروع يه بازي (واسه تو يه بازي و براي من يه باور زندگي )
محكومي به دروغايي كه اميدوارم يه روز از عزيزترين كس زندگيت بشنوي...
محكومي به كاشتن بذر حسرت تو دل جوون يه آدم ساده...
محكومي تباه كردن احساسات پاك يه عاشق ديوونه...
محكومي به خرد كردن بلور غرور يه بي دل ساده...
محكومي به كشوندن كسي به وادي جنون ، به شهر غربت ، به كوچه هاي اشك ، به خرابه هاي آه و خاطره ...
محكومي به له كردن جوونه هاي اميد تو دل كسي كه جز تو نديد...
محكومي به خيانت.........
محكومي به تباه كردن يه آدم ، به خراب كردن يه نفر ، آره محكومي ....
اگه بعد تو اون نابود شد ، بدون دليلش تو بودي ، اگه بعد تو رفت و دلش رو انداخت پيش غربت زمونه ، تو محكوم ميشي ، بدون تو نابودش كردي ، بدون اگه رفت و زخم هزار تا خاطره اي كه تو ، تو دلش گذاشتي رو تو صد تا دل ساده گذاشت تو باعثش بودي ، بدون اگه رفت و غرور كسي رو له كرد تو باعثش بودي ، بدون اگه تيغ بي وفايي رو به گلوي صد تا شاپرك كشيد تو باعثش بودي ، بدون تو باعث همه جيز تو زندگيش بودي.....
پاشو از خودت دفاع كن ، پاشو دليل بيار ، لعنتي ....حرفي بزن ...ديوونم كردي!!!!!! ...
تو نمي فهمي ، تفهيم جرم به تو از همه چيز سخت تره ، تو نفهم، يه روز روزگار بهت مي فهمونه...!

خاطره هات رو مرور مي كني؟
دلت ميخواد صفحه صفحه ي كاغذا رو آتيش بزني ؟
يا نه ، دلت ميخواد همه ي اونا رو تو آغوش بكشي ، ببوسي اونا رو ، اونا رو بو كني ؟
شايد ميخواي يه تصوير زنده بسازي ازشون؟
يا شايد تصوير مات و مبهوت يه خاطره ذهن خسته ات رو آروم ميكنه ؟
شايد در به در كوچه هاي زمان ميشي تا يه بار ديگه اوني رو كه رفته رو برگردوني ...
ديگه دنبال شدن و نشدن ، بودن و نبودن نيستم ، مدت هاست يه تصوير از يه جاده ي بي همسفر كشيدم ، توش فقط يه خط كشي سفيد روي آسفالت سياهه ، و دو تا پاي خسته و يه كوله بار خاطره ........
يه خاطره...
سرم و انداختم پايين ، ازم رد ميشي ، گاهي مي شيني ؛ گاهي پا ميشي ، ميري آب ميخوري ، گلوت خشك شده ، هنوز سرم پايينه ، نگاه ها به من و تو هست (يادش به خير روزايي كه من و تو ما بوديم)
رو به روم نشستي ، دفتر شعرت رو باز كردي ، ديگران سعي مي كنن نوشته هاتو بخونن ، هنوز سرم پايينه ، حتي يه نگاه بهت نكردم ، ولي خدا مي دونست و دلم كه پر مي كشيد واسه يه لحظه ي سير ديدنت ، دلم پر مي كشيد واسه يه نگاه مشترك .....
كاش سر بلند كرده بودم ، كاش سير ديده بودمت ، كاش اين قدر به خاطر اين و اون كوتاه نيومده بودم ....
تو مي نوشتي ، شعرات روي دفترت غوغا مي كردن ، همون دفتره ...هموني كه منم توش نوشته بودم :" عهد ياد مي كنم با تو انتظار مي كشم"...آره همون دفتره ....
داشتي مي نوشتي ، من فقط مي تونستم زير چشمي نگات كنم ، نگاه ها به من و تو بود ...سكوت كرده بودم . حتي حرفاي معمولي از ذهنم پريده بود ...جوابا ي بي ربطم رسوا مي كرد نگاه عاشقم رو...
هنوز سرم پايين بود، دلم مي خواست سرم رو بالا بگيرم ، من سنگيني هزار تا نگاه رو احساس مي كردم ، توي اون جمع نشسته بودم ، حضورم فقط به خاطر تو بود در حالي كه مي دونستم بايد برم ، تو مي خواستي من سرم رو بالا بگيرم ، نگاه سر به زيرم عذابت مي داد ، سكوتم شده بود شكنجه ي روحت ، ولي نمي شد ، افسوس كه نمي شد ، تو نمي دونستي اگه سرم رو بالا نمي گرفتم به خاطر خودت بود ، چشماي پر از اشكم داشت فرياد مي زد چرا ....؟ آخه چرا....؟
نگاهم همون نگاهي بود كه داشت فرياد مي زد هنوز وفادارم ....سرم پايين بود ، نمي فهميدي چي مي كشيدم ...هيچ وقت نفهميدي ، گله اي نيست ...قسمت اين بود...
تو رفتي ، باز من موندم و جاي خالي نگات...
آره ...بازم خاطره هاست كه دارن روزام رو ميشمرن ، دو سال گذشت از اون روز ، حالا همه چي تموم شده فقط عطر خاطره ها مونده و بس ....
حتي احساس رو از نوشته هام گرفتي ...دلم داره گريه مي كنه ...مي فهمي گلم؟
اين صفحه خاطره رو هم آتيش زدم ....ولي كاش اين تصوير پاك مي شد ....
![]()
سلام به همه ي دوستاي گلم.![]()
خوبين؟
تعطيلات چه طوره ؟
تو اين حال و هواي بهاري ، لذت نفس كشيدن تو هواي عاشقي رو دارين؟
بچه ها مي خوام يه خورده خودموني درد دل كنم. به قول asimo نبايد خودخواه بود ولي ميخوام يه خورده آروم بگيرم.
سر سفره هفت سين كي پيشتون بود؟
هموني كه دلتون مي خواست يا اينكه مثل من زير شبنم هاي خاطره فقط سر سفره ي حسرت نشسته بودين و آه مي كشيدين....
امسال اولين سالي بود كه من سر هفت سين تنها بودم ، تنهاي تنها... امسال حتي خاطره هام رو هم شريك تحويل سال نكردم، امسال فقط خواستم تنها باشم...
شايد اين طوري خواستم تلافي كنم تمام لحظه هايي رو كه با ياد و خاطره هايي گذروندم كه حالا تو ارزش داشتنشون هم دچار شك شدم....
امسال هفت سين من بودم و يه دنيا فكر ...پريشون و به هم ريخته، به خودم گفتم :" من آمادگي شروع سال نو رو ندارم ، من قراره با چند روز تاخير سال نو رو شروع كنم؟"
و جواب سوالم مثل هميشه يه سكوت بود و يه آه.
دوستاي گلم اين چه رسميه كه وقتي به هم مي رسيم به هم دست ميديم ،هم ديگه رو مي بوسيم و براي هم آرزوي داشتن يه سال خوب رو مي كنيم در حالي كه اگه خوب فكر كنيم مي بينيم شايد خودمون تنها دليل شادي يه دل باشيم و اون وقت خودمون رو دريغ مي كنيم خواسته يا ناخواسته.....
اين همون رسم ناخوشايندي هست كه دل آدمو مي سوزونه .
چه قدر تلاش مي كنيم باعث شادي دل كسي بشيم ؟
چه قدر تلاش مي كنيم اشكي رو كه خودمون تو چشماي معصوم كسي نشونديم پاك كنيم ؟
چه قدر براي كاشتن گل لبخند رو لباي كسي تلاش كرديم؟
تا لحظه ي سال تحويل هزار تا sms ، هزار تا پيام عاشقانه به دست آدم ميرسه كه آرزوي داشتن بهترين روزها و ساعت ها رو براي آدم داره و من در جواب همه ي اين آرزوها فقط يه لبخند تلخ ميزنم .....
كاش يه ثانيه ،كاش يه لحظه ي كوتاه ، كاش به اندازه ي يه پلك زدن فكر مي كرديم كليد يه دل شايد تو دستاي خودمون باشه .....
من امسال فقط دعا كردم واسه همه ي اونايي كه دلشون مثل يه بادبادك تو دست باد غرور و بي مهري آدماست .![]()
دعا كردم واسه همه اونايي كه تو خلوتشون جز فرياد اشكاشون صدايي نمياد.![]()
دعا كردم ، فرياد زدم و اشك ريختم خدايا تحمل بده اگه چيزي رو مي گيري
و ظرفيت بده اگه چيزي رو ميدي و
خداي من به من قدرت بده حكمت كاراتو درك كنم...
دوستاي گلم واقعا چي كار ميشه كرد واسه معصوميت يه نگاه پاك؟![]()
چي كار ميشه كرد واسه طلوع نجابت عاشقي تو قلباي اسمونيمون؟