سلام به همه ي دوستاي گلم.
آدم آهني و شاپرگ يك رو خوندين؟
از دستش ميدين اگه نخونين.
رسيديم كجا؟ آهان ابتداي آشنايي آدم آهني و شاپرك.
خيلي دلم مي خواد احساس دوستاي گلم رو وقتی اين مطلب رو خوندن بدونم.
منتظر احساس پاكتون هستم.
![]()
![]()
![]()
.jpg)
سلام به همه ي دوستاي گلم
به همه ي شمايي كه تا حالا لطف كردين ، و با نظراي قشنگتون منو كمك كردين تا اين صفحات رو بهتر كنم.
حق با asimo هست ، نبايد فقط به فكر خودم باشم.
اين داستان كوتاه رو در دو قسمت تقديم مي كنم به همه ي دوستاي گلم...
حتما بخونيد ، ترجمه ي يك داستان روسي هست.اميدوارم هيچ وقت مثل آدم آهني حكم "نوشداروي پس از مرگ رو" نداشته باشيد.
منتظر آدم آهنی و شاپرک (۲) باشیین.دوستای گلم.
sooshiyans
و اين نوشته تقديم به تويي كه شاپرك دلم رو ناخواسته با سكوتت به كشتن دادي.....
خداميشه؟؟؟
ميشه اين دل آروم بگيره....؟
.خدا ميشه يه ذره اين چشا هواي بارون از سر به در كنن؟
، خدا ميشه ديگه نفس هام تو هواي دوري بالا و پايين نرن؟
خدا ميشه قلبم از دوري دوباره به تپش نيافته ؟
خدا ميشه بياد و بمونه؟
خدا ميشه منم طعم شيريني عشقو بچشم؟
خدا ميشه سهم من از اون ديگه دوري نباشه ، ميشه اين تقدير تلخو عوض كرد:" من تنها...... تو تنها.........."
خدا ميشه ........
خدا جون دوباره ديشب به درگاهت اومدم ، داد زدم ، ناليدم ، گريه كردم ، تو رو قسم دادم به جون هر چي قلب پاكه
قسم دادم به هر چي چشم نمناكه
قسم دادم تو رو به هر چي بغض تو گلو شكسته
خدا داد زدم و گفتم به هر چي عشق پاكه
خداي من ، تو رو قسم دادم اگه نميشه ، اگه ... اگه نمياد ، اگه سهم ما از اين دنيا فقط دوريه
اگه " رسيدن دو كبوتر به لانه ي آخر" فقط يه روياست
اگه تو چهار پيچ زندگي وعده ي ديدار ما بايد بعد از پيچ چهارم باشه
اگه قسمت نمي شه ، اگه "قشنگي قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم..."
اگه نفس نبايد هم نفس بشه ، اگه نگاه نبايد تلاقي كنه ، اگه دست اميد اون كوتاه و قلب خسته ي من چاك چاك......،
خدا اگه اين جوريه ،
خدا خودت اين عشقو از دلم بكن......
خدا كار من نيست دل كندن ، خدايا جونم رو بگير سر اين عهد ، خدا نمي تونم.......خدايا من نمي تونم ....
خدايا دلمو ازم بگير اگه تو نمي خواي ، اگه قسمت اينه ،......
خدا اين دلو از تو سينه ي من بردار،خدايا اين نفس رو ازم بگير تا ديگه تو هواي بي كسي نفس نكشم........خدايا...خداي من....
خدا جون من تو رو قسم دادم ، پس چرا باز ديشب رنگ چشماش تو خيالم غوغا مي كرد ؟
چرا دوباره اين نفس بند اومد؟
خدا چرا صداش از گوشم بيرون نرفت؟ خداي من ، چرا باز من ديوونه تر شدم؟؟؟؟
خدايا تو مي بيني بي خوابي هامو ، تو مي بيني اشك چشامو ، تو مي فهمي غربت دستامو ، خدايا تا كي منو گريون ميخواي ؟...
اگه تو نمي خواي خودت آزادم كن..........
من اي خدا به پاي اين پيمان
اگر ندادم جان
مرا فنا كن........

گاهي وقتا شايد دلت اون قدر بگيره كه بخواي داد بزني، بخواي زمين و آسمون و به هم ببافي تا شايد اون لحظه هايي رو كه دوسشون داشتي برگردن.........
ولي مي بيني بي فايده است ...خونه واست زندون ميشه ، خاطره ها زنجيري بر پات ودلت كه انگار ميشه انفرادي عذابت...
دلت ميخواد اين دل رو از جا بكني تا ديگه يادت نياره .....
شايد دلت بخواد زمين و زمان رو چنگ بزني كه چرا اون روزا رو پيش آوردن تا تو حالا معناي تلخ انتظار رو بچشي....
شايد دلت بخواد يه لحظه فقط يه لحظه ديگه زمان فرصت بده...
ولي من شكستم و سكوت كردم.
وقتي جاده اي رو كه قرار بود با هم توش راه بريم رو خراب كردي ، نمي دونم فهميدي داري تيشه به ريشه ي وجودم مي زني يا نه؟ آره قرار بود با هم بريم ، دستامون تو دست هم ، چه خيالا كه نداشتيم ، تو نيومدي هيچ ديگه چرا راه رو به روم بستي.؟
من اون كوه بلندي رو كه قول داده بودي دستمو مي گيري و بالا مي كشي ، تنهايي طي كردم، حالا رسيدم..
پاهام خسته
كوله بارم تهي
نفس هام بي جون
و قلبم زخمي......
زخمي حرفايي كه شنيدم، خسته ي اون همه عذاب دل تنگي تو.....
كم نبود ، حالا كه رسيدم طوفان بي وفايي تو داره منو وادار به سقوط مي كنه. گلكم احتياجي به طوفان نيست من به يه نسيم بندم ، نه، حتي نسيم هم لازم نيست......به قول يكي واسه مردن احتياج به هيچ ارتفاعي نيست فقط كافيه از چشم تو بيافتم....آره رها شدم...يه سقوط آزاد و........
رها شدم
از اين همه تلخي دروغ
از اين همه عذاب غرور
از اين همه تقصير حكمت
از اين همه حرف نا حساب
از اين همه لاف تو غربت.
يادته تو گفتي "من در اين راه غم انگيز عروج گرگ ها مي بينم" واسه تو گرگ ها همونايي بودن كه فكر مي كردي مي تونن دست قلبم رو بگيرن ولي من از همون روز اول گرگ ها رو تو لباس بي ارادگي تو مي ديدم.
واسه من ديگه رفتن و موندن يكي شده، حالا من موندم و يك عالم تنهايي.
من شكوه نمي كنم،من راضيم .من پر از سكوت ونگاهم.زير شبنم چشام هميشه يادت زنده و بارونيه.
من رهاتر ازسكوت
من خالي تر از حباب
من تنهاتراز پرواز
من ساكت تر از غروب
من غمگين تر از گريه
من ساده تر از لبخند
من خونه به دوش تر از نسيم
من منتظرتر از نگاه
من غراتر از فرياد
من گريون تر از شمع
من عاشق تر از پروانه
من همون بي سرزمين هميشگي ام..........

حتي فكر نكن صداي گريه هامو مي شنوي ، حتي فكر نكن اگه بازم منو ببيني جز لبخند رو لبام چيزي هست ، حتي فكر نكن اگه دستامو بگيري جز گرماي وجودم چيزي بهت هديه مي كنم، حتي فكر نكن اگه به دفعه ديگه قلبت رو هديه كني جز طوطياي چشمام ، جاي ديگه اي واسش انتخاب مي كنم، حتي فكر نكن اگه يه دفعه ديگه تو چشام زل بزني جز صداقت تو نگام چيزي مي بيني ، حتي فكر نكن اگه يه دفعه ديگه اشك تو چشات حلقه بزنه من خودمو قربوني نمي كنم ، فكر نكن تو كه رفتي من هم بي وفا ميشم.....
نه عزيزم ، دنبال شارش عشق تو نبودم ، دنبال داد و قال عاشقي نبودم ، دنبال عشوه و طنازي عشق نبودم ، دنبال نگاه هاي شيطنت بار چشات نبودم ، دنبال چشم قايم موشكاي زندگي نبودم .نه نبودم........
من دنبال هزار هزار سبد از صداقت قلبت
من دنبال اون نگاه ساده و مهربونت
من دنبال همون اشتياق ديوونه بارت
من دنبال همون "به اميد سلام دوباره گفتنت "
من دنبال همون شرم چشمات
من دنبال همون فكراي پاكت
من، من دنبال شعراي نابت
من دنبال همون قسماي بي باكت
من........من........دنبال خودم ........من دنبال تو.......دنبال تو...خود تو .......بودم.
به همون اندازه ساده كه فكر مي كرديم ميشه.....ولي........... نشد.
حالا قلب و دل و روحم همه آشفته هستن.
اگه منو ببيني همون آدمم ، انگار زمان كه رفت يادش رفت منم رو با خودش ببره ، يادش رفت منم رو با خودش تغيير بده، انگار فراموش كرد مني هم اينجا هستم كه بايد منم رو مي برد تا همه چيزو فراموش كنم.
آره من جا موندم از قافله ي زمان.من هنوز هم همون جام.
آره من موندم تو كنج همون سه گوشه ي خاطره ام
كنار همون خيابون ساده ، توي همون گرماي خرداد
آره من موندم تو خاطرات تير و مرداد
آره من كنار جدايي شهريور ايستادم .
من هنوزم دارم برگاي زرد مهر رو مي شمرم.
آره من كنار جشن تولد آبانت ، تنهاي تنها منتظرم.
من كنار خمودي و انجماد آذر و دي ، كنار سوز بهمن و كنار جوونه هاي اسفند منتظرم.
من فروردين و ارديبهشت رو براي انتظار خرداد ديدارت طي مي كنم.
ديدي ، ديدي تقويم زندگيم رو چه طور برات ورق زدم.
اين منم با همون اشتياق و سادگي. اگه اومدي و نبودم بدون ديگه نبودم كه باشم.............
نميدونم اين روزا روزاي عجيبي هست.
اون قدر عجيب كه دلم مي خواد فقط بشينم و فكر كنم .گذر ايام نمي دونم مي خواد با اين دل چي كار كنه.اين قدر تو اين دنيا غريب افتادم كه ديگه واسه موندن به هيچ جا چنگ نميزنم.
خدايا نميدونم ،نميدونم.............،دلم ميخواد دنيا وايسه و من پياده شم .من نميتونم با اين همه تغيير و تحول كنار بيام .
يه روزي گفتم دلم ميخواد به يكي پايبند بشم ، يكي گفت :"نه،تو نميخواي به يكي پايبند بشي ميخواي يكي بهت پايبند بشه " ولي الان مثل يه تيكه برگ تو دست باد، ميرم و ميرم و بي هدف نميدونم به كجا ميرسم .........نميدونم آخر اين قصه چي ميشه .........
خدايا هرچي ميخوام آروم بگيرم نميشه .من موندم و يه جاده ي بي همسفر، من موندم و و يه جاده و هزار تا سراب ، هزار تا علامت اشتباه و بي نهايت دو راهي كه فقط خدا مي دونه بايد كدو مش رو انتخاب كنم.دلم مي خواد پر بزنم ، دلم مي خواد خدايا حكمت كاراتو بفهمم. به جز اين صفحات كه شاهد گريه هاي بي امانم هستن كي مي فهمه من دارم چي مي كشم.....
و همه ي اينا به خاطر تو هست...... اگه يه روز تنها شدي به ياد چشماي غمگينم دم رفتنت بيافت ، اگه يه روز دستات سرد سرد شد به ياد جاي خالي دستات توي دستم بيافت، يادت بياد چه طور رفتي و من با رفتن تو ، توي اون هواي گرم مي لرزيدم .
اگه يه روز چشات ديگه از ديدن خسته شد به ياد خستگي دلم بيافت كه چه طور يه عمر بازيش دادي و بعد رفتي ،رفتي و وقتي رفتي فكر نكردي چه طور احساس من به پاي تو مونده بود........ تو رفتي و نفهميدي چه طور با رفتنت دنياي كوچيك عاشقونم رو خراب كردي ........ رفتي و نفهميدي من تمام احساسم رو به پاي تو ريخته بودم ......... رفتي ....... وقتي رفتي نمي دونم حتي فهميدي كه من چه طور بدون تو رنگ زندگيم سياه ميشه ، نمي دونم تو آخرش فهميدي كه من با رفتنت صداي خرد شدن خودم رو شنيدم يا نه؟ نمي دونم تو فهميده بودي همه ي دلخوشي و دست مايه ي من براي زندگي شدي يا نه؟ يا اينكه نفهميده رفته بودي ........ نمي دونم وقتي مي رفتي صداي تپش هاي بي امان قلبم رو شنيده بودي يا نه ؟
نمي دونم فهميده بودي اگه توي دنيا دل من يه جا واسه موندن و بودن داشت پيش ياد تو بود يا نه؟
نمي دونم فهميده بودي كه من به دور از تو در زندگي رو به روي خودم مي بندم يا نه؟
نمي دونم واقعا اينا رو مي دونستي و رفتي يا ندونسته رفتي؟ نمي دونم ................
انگار گذر زمان فقط ياداوري مي كنه تموم خاطرات با تو رو .اون قدر تو رويا با تو بودم ، اون قدر با تو حرف زدم و درد دل كردم كه حالا مرز رويا و واقعيت تو هم پيچيده .حالا من موندم و اين همه قصه ي كهنه واسه دلم. دلم مي خواد داد بزنم ، دلم مي خواد بدوني من هنوز اينجا به حرفم پايبندم..........
ديگه مي دونم فرصتي براي با هم بودن پيش نمياد و نه ديگه من و تو مثل سابق نياز داريم كه فرصتي پيش بياد .نه، ديگه هيچ احتياجي نيست ،نه به ديدن، نه به شنيدن، نه به حس كردن تو. نه ديگه احتياج ندارم روزايي كه بي تو مي گذرن رو بشمرم ،نه ديگه احتياجي نيست واسه ديدن سياهي اون چشماي دروغ گو منتظر بمونم.
ديگه لازم نيست با اون صداي خسته واسم شعر بخوني ،نه ديگه لازم نيست .........
حالا تو پيش مني ،كنار من ،هميشه با من، ديگه از دستت نميدم، ديگه بين جمعيت خودتو گم نمي كني ، ديگه از ديدن اين و اون هل نمي كني ،نه عزيزم تو حالا تا ابد كنار مني.......چون من به معناي والاي عشق رسيدم.
حالا ديگه وقتي تو رو با كسي ديگه ببينم ناراحت نمي شم ، من تو رو تا ابد توي قلبم دارم .تا ابد......تا ابد .....
تا ابد و بي هيچ چشم داشتي .بدون اينكه بخوام تو هم متقابلا با من باشي .نه عزيزم .من ديگه نياز ندارم از تو "دوست دارم "بشنوم .محبوب من ديگه منو نمي بيني ، ديگه صداي منو نمي شنوي ، حالا من گم ميشم ، حالا من ميرم ، واسه هميشه .حالا من به خاطر تو و فقط به خاطر تو ميگذرم .
از تو ميگذرم و مي پذيرم كه بايد برم، تا تو زندگي كني .اگه من ميرم براي اثبات عشقم هست .چون تو مي خواي ميرم تا ثابت كنم به خاطر عشقم حتي از عشقم مي گذرم......
خیانت...
بيشتر از آنچه تصور كني خيانت ديده ا م
و بيشتر از آنچه باور كني قلبم را شكسته اند
اما تو ........اما تو نه خيانت كردي و نه قلبم را شكستي
تو جگرم را آتش زدي ...زبانم مي گويد
زبانم مي گويد: به اميد روزي كه روزگارت
سياه تر از پر كلاغ تيره تر از غروب
و غمگين تر از غم جدايي باشد
اما دلم مي گويد به اميد روزي كه
آشيانت بالاتر از آشيان عقاب
چشم انداز نگاهت زيباتر از بهشت
بر لبانت لبخند و صد هزار پري كنيزت باشد.
![]()